ارشیا گل پسر مامان

 








[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 | 7:09 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

سلام گلای نازم

امروز پنج شنبه ست و باید بریم سر خاک پسر عموی بابا. پارسال هم همین موقع پنج شنبه ها می رفتیم سر خاک دختر عموی بابا. وای که دنیا چه بی رحمه!

صبحی یه باره از خواب پریدم و فکر کردم خواب موندم و مدرسه ارشیا دیر شده. بعدش فهمیـدم  که امروز پنج شنبه ست. تا ۸/۵ خوابیدم و اومدیم پایین و صبحانه حاظر کردیم و بابا هم اومد.

ارشیا اصرار داشت بریم پارک. هوا یکم سرد بود و یه کوچولو باد می یومدـ هر چی به ارشیا گفتم آجی حالش خوب نیست مجاب نشد. ساعت ده و نیم حاظر شدیم که بریم ولی....

بابا هرچی استارت زد ماشین روشن نشد




[ موضوع : هشت سالگی,۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : پنجشنبه 2 آذر 1396 | 1:16 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

امروز صبح ارشیا که رفت یه نیم ساعت بعدش پانی بیدار شد. پانیا اون اوایل که سال تحصیلی تازه شروع شده بود همزمان با ارشیا بیـدار می شد و داداش رو راهی مدرسه می کرد. از دو هفته پیش به این ور که هوا یکمی هم سرد شده بود تا ساعت ۹ می خوابید و الان هم چند روزه که داره نیم ساعت بعد از ارشیا بیدار می شه. دختر متغیر من😘😊😍😜

بعد از صبحانه با بابا تصمیم گرفتیم که بریم واسه پانیا لباس زمستونی بخریم. هوا آفتابی بود ولی بعدش حسابی ابری و سرد شد مخصوصا که پانیا هم سرماخورده بود.

اول رفتیم افتاب گردون و یه کاپشن خوشکل اونجا نشون کردیم و بعدش کودک سرا. تو کودک سرا یه کاپشن مشابه قبلی دیدیم که به خوشکلی اولی نبود و من گفتم بریم اولی رو بگیریم ولی اونجا یه پیراهن گپ و یه شلوار واسه نانازی گرفتیم دوباره برگشتیم آفتابگردون و بابا گفت این نه اون😤😩😫😣😠😡

دوباره برگشتیم کودک سرا و همون کاپشن رو خریدم. ولی من اولی رو دوست داشتم.

اومدیم خونه و نزدیک خونه که شدیم دیدیم بابابزرگ داره میاد خونه. قبلش من به بابا گفته بودم که بره مدرسه ارشیا اینا و با معلم ورزش ارشیا صحبت کنه در مورد تیم شطرنج که بابا نرفت. اگه هم رفته بودیم که بابابزرگ می موند پشت در که فکر نکنم😏

امروز ناهار حاظری داشتیم و البته واسه شما شیر برنج درست کردم که هیچ کدوم لب نزدید.

بعداز ظهری پانیا حالش خوب نبود و نق نق می کرد و البته خوابش می یومد و مقاومت می کرد. بابا ارشیا رو برد کلاس زبان و بعدش پانیا پشت سرشون حسابی اذیت کرد. بابا اینا تازه رفته بودن که رنگ در زده شد. دایی سعید بود جا خوردم. بعد دیدم که مامانی امروز اس پشت پا دایی محمود روپخته بود و واسمون اش اورده بود. مامانی دیروز گفته بود و من به کل یادم رفته بود. یادم رفت امروز صبح از مامانی بپرسم ببینم قطعی شده یا نه. همزمان با رفتن دایی سعید بابا هم اومد. 

پانیا از آش هم نخورد. بابا که خواست بره دنبال ارشیا این بار پانیا رو هم برد. ارشیا امروز دیکته ۱۹ شده بود.

عصری بابا با بچه ها قایم موشک بازی کرد و پانیا اولین بار خودش رفت و قایم شد و بابا پیداش کرد.

پانیا شام هم چیزب نخورد و ساعت ۷/۵ پای تلویزیون خوابش برد. ( عمو پورنگ داشت نشون می داد.) 

 




[ موضوع : هشت سالگی,اولین های پانیا,۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1396 | 9:38 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

 

سلام دختر نازم

مامان برات بمیره که مریض شدی.

این چند روز تو مراسم کلی هی جا به جا شدی و اذیت شدی. پری روز صبح یه مقدار اب ریزیش بینی داشتی احساس کردم که داری سرما می خوری. همون روز هم که واسه مراسم هفت گذاشتمت پیش مامانی، مامانی گفت پانی حاش خوب نیست. تا دیروز عصر که یه باره مریضی خودش رو نشون داد و تب کردی. دیشب هم کلی حالت بد بود و تب داشتی و گریه می کردی. رفتیم پیش بابا خوابیدیم و یه کم با بابا بازی کردی تا رضایت دادی بخوابی. الان هم خوابی ولی نفست کلی خس خس می کنه و تنت داغه.

خدا جون خودت مواظب نازگل من باش.




[ موضوع : ۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : سه شنبه 30 آبان 1396 | 7:37 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

سلام نازدار مامان

امشب واسه اولین بار تو دستشویی جیش کردی.

مامان که کلی خوشحال شد. آخه از اردیبهشت تا حالا درگیر این موضوع بودم.

 




[ موضوع : اولین های پانیا,۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : جمعه 26 آبان 1396 | 9:30 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

۲۸ صفر امسال

 

 سلام گلای ناز  من

امسال ۲۸ صفر متفاوتی از هر سال داشتیم. هر سال خونه باباجون و شله زرد نذری مامانی.

ولی امسال😔😔😔😔😔

گلای من دیروز پسر عموی بابا یعقوب بابای محدثه تصادف کرد و فوت شد. امروز هم خاکسپاریش بود. دیروز من ارشیا و پانیا رو گذاشتم خونه باباجون ، یعنی دایی مسعود اومد و بردشون اونجا بابا ۲ صبح رفته بود دنبال عموش اینا. بعدش خودم با زن عمو رفتیم خونه عمو شهریار. تا عصر اونجا بودم و بعدش با باباجون برگشتم. امروز صبح هم ارشیا موند خونه باباجون و من و پانیا و باباجون و مامانی رفتیم خاکسپاری. بعد خاکسپاری هم من و پانیا رفتیم خونه عمو شهریار. تا ساعت ۴ اونجا بودیم و بعدش با زن عمو و آجی زهرا و بابا ارش رفتیم دنبال ارشیا. وقتی رسیدیم شله زرد مامانی تقریبا تموم شده بود. مامانی واسمون شله زرد گذاشت و اومدیم خونه. بابا ما رو گذاشت و دوباره برگشت خونه عموش. هنوز هم نیومده.ارشیا یه دوش گرفت و بعدش بش دیکته گفتم.

 

 

 




[ موضوع : هشت سالگی,۲۸ صفر,۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : جمعه 26 آبان 1396 | 5:47 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

سلام شکوفه های من

دیروز عصر ارشیا خواب بود که دایی محمود و باباجون اومدن اینجا. دایی محمود اومده بود واسه خداحافظی. قراره فردا دیگه بره سربازی اونم خاش تو استان سیستان.

ارشیا یه کم بد حال بود و سرفه می کرد. بعد شام دوباره ما رفتیم خونه باباجون واسه دیدن دایی. کیان اینا هم اومدن که طبق معمول موقع رفتن ما کلی گریه کرد و جامدادی ارشیا رو ور داشت و نمی داد و قرار شد دایی سعید فردا صبح زود که دایی محمود رو می بره ترمینال جامدادی رو بندازه داخل حیاط.

صبحی با پانیا یه کم کابینت ها رو تمیز کردیم. دخترکم که از کمک کردن راضی بود.

 

امروز ظهر باباجون زنگ زد و گفت دایی محمود برگشته و قرار شده ساعت ۴ ترمینال کاوه باشه. ساعت ۲ دوباره دایی محمود و خاله معصومه و دایی سعید اومدن اینجا واسه آخرین خداحافظی.

امروز ارشیا حالش خیلی بدتر بود صبح واسش نوبت دکتر گرفتم واسه ساعت ۷/۵ شب پیش دکتر شعاعی. پانیا هم که تو پایش دوسالگی وزنش مناسب نبود واسه اونم نوبت گرفتم.

 بعد از ظهری ارشیا حالش خوب نبود و خوابید. پانیا رو بردم حمام و بعدش که داداش جون خواب بود حسابی حوصلهش سر رفت. رفت و موگیرهاشو اورد و کنار ارشیا باهاشون بازی کرد.

 

 

بابا امشب هم یه ساعت دیرتر اومدو بعدش ساعت ۷ رفتیم دکتر. خیلی طول کشید تا نوبت مون بشه و ساعت ۹ خونه بودیم. اقای دکتر واسه ارشیا قرص جویدنی و قرص کتوتیفن نوشت و دوباره اسپری.درمورد جای سوختگی دست ارشیا هم گفت لایه بردار فایده ای نداره و بعد ۱۸ سالگی باید بره جراحی پلاستیک. انگار آب یخ ریختن رو سرم فکرشو هم نمی کردم. راستی آقای دکتر گعت ارشیا ۵ کیلو اضافه وزن داره.

پانیا هم که طبق معمول کل مدت معاینه رو گریه کرد. دکتر گفت گلوش کمی خلط داره و وزنش هم نگران کننده نیست و واسش تقویتی نوشت.

 




[ موضوع : هشت سالگی,۲ تا ۳ سالگی پانیا,یادگاری]
تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 | 10:12 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

سلام گلای من

امروز سومین روزیه که بابا روز کاره و قراره از این به بعد تا اطلاع ثانوی روز کار باشه.

صبحی ارشیا لقمه شو جا گذاشت و تو کیفش هم چیزی نداشت و چون صبح ها عادت نداره صبحانه بخوره، تصمیم گرفتم براش ببرم. پانیا خواب بود و مطمئن بودم تا برم و بیام بیدار نمی شه. به زن عمو هم سفارش رو کردم. وقتی رسیدم مدرسه صف صبح گاه بود، به یکی از بچه های انتظامات گفتم و رفت ارشیا رو صدا کرد. به آقای قاسمی هم گفتم از ارشیا تسن شطرنج واسه تیم مدرسه بگیرن. مسیر برگشت رو به حدی تند اومدم که دلم درد گرفته بود. پانیا هنوز خواب بود. امروز صبح کلی کسل بودم و همش خوابم می یومد.

امروز هم ارشیا کلاس زبان داشت. با پانیا ارشیا رو بردیم کلاس و بعد دایی سعید ارشیا رو برگردوند. آخه دیگه هوا سرد شده و باد می یومد ترسیدم پانیا سرما بخوره.

پسرکم دوباره دیکته ۲۰ شد.😊😊😍😚😘😙😗😍

امشب ارشیا باید فرفره و بادنما درست کنه.

 

 




[ موضوع : هشت سالگی,کاردستی,۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : 21 آبان 1396 | 5:50 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |
تاريخ : يکشنبه 20 آبان 1396 | 11:25 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

 

 

سلام نازگلای من

امروز اربعین بود. صبح زود با زن عمو و آجی زهرا رفتیم خونه بابازرگ اینا واسه نذری آنا. عمو یحیی اینا هم اونجا بودن. بعدش عمه زینب و عمه زینت و عمو جهان گیر و عمو داریوش و بچه هاش اومدن. در آخر هم عمه زهره.

وای که امروز چقدر شیطونی کردین.




[ موضوع : هشت سالگی,اربعین,۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : پنجشنبه 18 آبان 1396 | 8:32 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

 

امروز بابا بایدساعت ۹ از سر کار می یومد ولی شیفت وایساده بود( البته تنبیهی) من فکر می کردم تا ۵ نیاد ولی حوالی ۲/۵ اومد. من که خوش حال شدم واسه کلاس زبان ارشیا. گلم بازهم گل کاشت.




[ موضوع : هشت سالگی,۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : چهارشنبه 17 آبان 1396 | 10:28 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 37 صفحه بعد